مظلورونی
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 23:00
در تایید اوج مظلومیت و گردن از مو باریکتر و سربه زیری من همین بس که دیشب خواهر گرام، ماکارونی ای بار گذاشت که خودش حاضر نشد محصول نهایی رو بخوره و من رو فرستاد براش الویه خریدم، اما من به تنهایی نصف قابلمه از همون ماکارونی رو خوردم و نه تنها اعتراضی نکردم بلکه از آشپز تشکر کافی هم به جا آوردم خدا رو...
هر آنچه باید برای سلینجر خواندن بدانید: نسخهی تجدید نظر شده
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 23:00
منفی دو - چندین سال پیش، وقتی که در پرشین بلاگ مینگاشتم، پستی نوشتم با عنوان "هر آنچه باید برای سلینجر خواندن بدانید" و همانطور که از اسم پست بر میآید راهنمایی بود برای مطالعه راحت تر آثار سلینجر. منفی یک -xa0 اما از آن تاریخ به بعد، بازار کتاب جهش جدیدی در مورد آثار سلینجر را شاهد بود، اول آنکه حدا
Normality
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 23:00
شهرت مصداق مفهوم بود. قطعا از نظر شهرت شما نگفتم. منظورم این بود شاید به اندازه ای که اون سوپراستار دلش میخواد بخاطر کسی که دوست داره معمولی باشه، شما هم چنین حسی رو دارید.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 23:00
نزدیک حج شده، باز از این کمپین های عوامانه "حج نمیرویم، پولمان را به داعش نمیدهیم، حاج آقایی که پول در جیب دشمن ریخت، به جای حج فقرای مملکت رو دریاب" و اینجور مهملات راه افتاده! حالا نه که فکر کنید من خیلی "حج برو" هستم، اتفاقا نیستم و نخواهم بود! جدی ترین نقد من به مذهبی ها اینه که وقتی میتونن ب
عزیزان توی منزل...
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 23:00
غذای امروزمون آماده است... امیدوارم که راضی باشید [لبخندی مکش مرگ ما به سمت دوربین میزند] خب! من هولدان کالریز!!! به همراه دوست خوبم سامدن گلفیلد!!! تا برنامه ی بعدِ "عزیزان توی منزل" و آموزش غذایی از گینه استوایی، از شما خداحافظی کرده و همه ی شما رو به خدا میسپارم!
شیوه های مدرن تولید محتوا در رسانه های وطنی!
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 16:47
چند وقت پیش همینطور که در حال تولید محتوا برای کانال عجیبترین ها بودم، یادم افتاد که نام خانوادگی لی توی کره خیلی استفاده میشه، یه جستجویی کردم و متوجه شد که نه! نام خانوادگی کیم از لی هم بیشتر مرسومه و طبق سرشماری سال 2000 ، نام خانوادگی 21.6% مردم کره ی جنوبی کیم و نام خانوادگی 14.8% اونها لی هست
آتنا اصلانی، مردُم، فساد، مذهب، سند 2030، اعدام و باز هم مردُم!
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 16:47
دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ق.ظ صفرُم: فروردین سال 95 در قضیه ی تجاوز پسر نوجوان به ستایش دختر افغان شش ساله، مطلبی نوشتم (برای آگاهی بیشتر در مورد موضوعات مطروحه در این پست، مطلب لینک شده رو مطالعه کنید) تا موضوع حداقل برای مخاطبان خودم از این حالت گل آلود عاری از حقیقت روشن تر بشه. چندی پیش ه
دور همی ورژن 3.0.1
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 16:47
سه شنبه غروبی بود که با حاج سید مهدی جیگر و آمیرزا دکتر میم کوهستانی در بوستان معظم و معزز لاله - همان مکان اولین دورهمی - جمع گشته و با فلاسکی خالی از آب! و مقادیر زیادی هات چاکلت و نسکافه و چای کیسه ای به گفتگو و نوشیدن میپرداختیم. همان هنگامه بود که حاج سید مهدی از من هات چاکلتی طلب کرد و با چشم
گاهی به کتابهایت نگاه کن: یک بازی وبلاگی (پُستهای شما)
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 13:01
اسمشو یادم نیست. یه سریال کمدی ایرانی. همونکه دو تا باجناق واسه تاسیس شرکت مجبور شدن تو یه خونه زندگی کنن و علی صادقی هم توش بازی می کرد :دی اونجا یه پسره بود همسایشون. هر وقت ازش می پرسیدن چه خبر؟ می گفت بیکار بی عار می چرخیم :دی
بُرد که بُرد!
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 7:11
شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۳ ب.ظ اگر به ماجرای شعرخوانی میثم مطیعی در مورد برجام، فارغ از گرایشهای سیاسی و با نگاهی کاملا اجتماعی و اینجا لازمه باز تاکید کنم کاملاً عاری از صف بندی های جناحی موجود و فقط از منظر رفتار اجتماعی اعضای جامعه نگاه کنیم، دو ویژگی بارز و بسیار مُهلک عموم ایرانی ها - اولیش
گاهی به کتابهایت نگاه کن: یک بازی وبلاگی
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 7:11
کتابها، خودشون که نه ... داخلشون پر از رمز و رازه، همون اول، دو صفحه ی اول! اگر از من میپرسیدن حتما صفحات اول کتابها رو حریم خصوصی اعلام میکردم، از این حریم خصوصی های بزرگ زیاد! هر از چند گاهی بعضی کتابها رو از داخل کتابخونه بیرون میارم، یه تعداد کتاب خاص رو! بازشون میکنم و جایی توی اون دو سه برگ ا
گاهی به کتابهایت نگاه کن: یک بازی وبلاگی (خواهش ملتمسانه!)
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 7:11
خواهش میکنم ازتون، اگر پست بازی رو منتشر کردید، فارغ از اینکه قبلا به من ارسال کردید پست رو یا نه، اینجا توی همین پست لینکش رو بگذارید! میخوام آرشیوش رو جمع کنم، گُرگیجه گرفتم ، جمع آوریشون سخته! لطف میکنید، ایشالا توی شادیهاتون جبران کنم، ایشالا عروسیتون، ایشالا کنکور قبول شید، ایشالا دست به خاک م
Venus
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:43
[unable to retrieve full-text content] برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هفتم تیر ماه یک هزار و سیصد و شصت و شش هجری شمسی...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:17
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
الان تموم میشه
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 1:06
جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۲ ق.ظ کافه که کار میکردم یه خاطره ای برام تعریف کردن از یه زوج جوان عاشق پیشه ای که به شکل خیلی فاجعه و آشکاری در حال انجام مناسک مقدس معاشقه بودند! آشپز اون موقع یه خانمی بود به اسم "س" که میفرستنش پای میز اینها که تذکر بده بفهمن خیلییییی تابلوئن! این خانم "س" هم با صد ت
بازی وبلاگی مساحت زیست!
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 1:06
پیش نوشت اول: من با خودم عهد کرده بودم توی هیچ بازی وبلاگی ای که به اسم سخیف "چالش" برگزار میشه شرکت نکنم، این بار هم اگر میکنم به خاطر گل روی خانومی هست. حقیقتا بازی وبلاگی قدمتی چندین برابر چالش های اینترنتی داره و اینکه چون چالش مُده بگیم چالش رو من نمیپسندم، دنیای وبلاگ شاید زیاد داینامیک و پوی
Honey Moon is dead :|
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 1:06
مهمترین خوبی عید فطر این نیست که از شر مسائل و درگیری های مربوط به "روزه خواری" و دلخوری های روزه دارها و روزه ندارها از هم راحت میشیم، مهمترین خوبی پایان ماه رمضون،تموم شدن ماه عسل هست! پ.ن 1: استاد روز عیدی هم تمام تلاشش رو میکنه گریه مردم رو در بیاره! پ.ن 2: این خانومی که مهمون ماه عسل هست عید رو...
کباب
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 22:59
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ بچه بودم، بچه که میگم یعنی 12-13 ساله، یا همین حدود، اونقدری یادمه که کوچه مشهدی علی اکبر مینشستیم. یکی از اون زمانهای خنسی ای بود که اون موقعها زیاد تجربه میکردیم، پول که نبود، یخچال خالی، غلات و حبوبات هم نداشتیم، نون هم احتمالا همینطور ... خلاصه که بد وضعی
ماجرای مذاکرات همه جانبه ی تابستان 76
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 22:59
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۹ ق.ظ یک بار دیگه، بچه بودم! البته این بار رو دقیق یادمه، تابستون سال 76 بود و من نُه ساله بودم. یادمه با مادرم سوار این مینی بوس مکعبی فیاتهای آذری-ستارخان شدیم، رفتم بالا و دستم رو به چارچوب در گرفته بودم، یهو مادرم گفت به به حمید آقا! راننده شوهر خاله ام بود، من هم
عادت
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 5:56
من به یک چیزهایی عادت ندارم، مثلا عادت ندارم صبحهای زود از خواب بیدار شوم، عموما عادت دارم صبحهای زود به خواب بروم! عادت ندارم هر روز حمام بروم یا مثلا عادت ندارم عین آدمیزاد غذا بخورم. خیلی تلاش کردم عادت کنم اما هرگز نتوانستم به این عادت کنم که اینهمه بی صداقتی های ظاهریِ بی دلیل، نامش معاشرت اجت