زندگی من مثل این دو سه سال اخیر بارسلوناست. حتی توی بهترین روزهاش یه چیزی لنگ میزده، همیشه انگار یه چیزی سر جاش نبوده، خیلی جاها مسائل معمولی براش تبدیل به بحرانهای بزرگ شدن و از همه مهمتر اونجایی که لازمه همه چی درست و آروم و سر جای خودش پیش بره یک فاجعه باور نکردنی رخ میده...
من شاید زندگیم رو دوست نداشته باشم اما زندگی کردن رو چرا، همونطور که این مدل بازی بارسا رو دوست ندارم اما بارسا رو عاشقانه میپرستم! هربار بعد از یه شکست بزرگ بارسا - و به طور کلی شکست بزرگ یک تیم فوتبال - روند بازگشتشون برام از هر چیزی جذابتره، یه تیم در نهایت ناامیدی، دوباره از هیچی شروع میکنه، تلاش و تلاش و تلاش تا بالاخره باز یه روز خوب رو ببینن، برنده شن، جام قهرمانی رو به دست بیارن و لبخند بنشونن رو لب خودشون و طرفداراشون... زندگی هم باید همینجوری باشه به نظرم...
میدونید؟ همه ی ما باید لیونل مسی تیم فوتبال زندگی خودمون باشیم، وقتی سه هیچ از رُم باختیم، داور سوت رو میزنه و همهچیز رو از دست میدیم، باید مسی باشیم وقتی که به خودش میگه "تسلیم نمیشم! یه بار دیگه تلاشمو میکنم".
زنده باد زندگی، زنده باد بارسا!!!
پ.ن: نوشته شده در لا لوهای تمرین حل کردن بچه های کلاس!
برچسب:
نویسنده: ایلیا امینی