خرید بک لینک

پیش پیش نوشت: ایجاد، هماهنگی، جمع کردن بچه ها و مدیریت و "رهبری" یک دورهمی اصلا کار سختی نیست! یعنی برای من کار سختی نیست! اصلا من از سختی هاش لذت میبرم! قبلا چند بار گفتم که "حس رهبری کردن از بهترین احساساتی هست که میتونم تجربه کنم". البته اشتباه نکنید، من زور نمیزنم خودم رو وارد پوزیشن رهبری کنم، اما کلا از اینکه در حال مدیریت یک جمع، یک واقعه، یک گروه و هرچیزی هستم لذت میبرم! از همون دوران دبیرستان که سرگروه تیم معارف پایه خودم بودم (با یک عنوان اولی، دومی و سومی در سطح استان!) از این کار لذت میبردم، حتی قبل تر و در دوران راهنمایی هم برام لذتبخش بود! بنابراین همه ی اون چیزی که بابت سختی هاش در پست های مختلف از من تشکر کردید اصلا سخت نیست، باشه هم من واقعا ازش لذت میبرم! مخصوصا وقتی توش - مثل دیروز - کاملا موفقم!

پیش نوشت: مدیریت قبل؛ هنگام و بعد یک دور همی بسیار سخته، خیلی سخت! سختیش از اونجایی شروع میشه که با آدمها سر و کار داری! وقتی میدونی و از دور واضحه چه کسانی به این جمع نمیخورن و بهشون هشدار میدی و میان! وقتی اونهمه آدم تک تک میگن "عجله نکن" و میخوان همه چیز رو بندازن لحظه آخر، وقتی برای مسائل جزیی هماهنگی تک تک باهات وارد بحث، جر و بحث میشن، وقتی خوب فکر نمیکنن اگه اونها یک نفرن و تو یک نفر از این سمت من یک نفرم و اونها 21 نفر! وقتی همه رو جمع میکنی و اونهایی که به جمع نمیومدن عملا با بقیه قهر میکنن! وقتی تقریبا هیچکس توی اون جمع همکاری فعالانه ای نداره و همه منتظر تو و تصمیم تو هستن، وقتی بعد از اتخاذ تصمیم همه باهات مخالفت میکنن، وقتی همه با همه ریزه کاری هایی که برای خودشون کوچیکه و روی هم خیلی بزرگ میشه سراغت میان تازه میفهمی دورهمی رو جمع کردن چقدر سخته، چقدر انرژی میگیره و چقدر پیچیده است! اما هنوز هم با همه این پیچیدگی ها، با همه ی این سختی ها که باعث میشه آخر شب دورهمی و توی رختخواب به خودم بگم "من دیگه این کار رو نمیکنم" فردا و بعد از یه استراحت درست، به خودم میگم "نه! به سختی هاش میرزید! بازم میکنم این کارو"! و البته این نباید باعث بشه شما بار بعد همینقدر غیر همکار باشید!!

نوشته: و اما ... دورهمی قرار بود ساعت 13:30 آغاز بشه، اما دو سه نفری زودتر رسیده بودن، گنگ "حجاب برتر" متشکل از "ف.ن، رعنا و نیوشا یعقوبی" جلوی مترو بودن که من رسیدم، حالا اونا در محل درست حضور داشتن و من از در اشتباه بیرون اومده بودم! اما من کشوندمشون مکان غلط! اصرار هم داشتم اینجا درسته، اما فهمیدم اشتباه میکنم! حقیقتا "ف.ن" رو که دیدم اولین چیزی که یادم اومد ملکه یخی سری نارنیا بود! نیوشا رو که میشناختم، رعنا هم قشنگ پتانسیل "مدلینگ حجاب حکومتی" رو داشت! در این حد! سلام علیک کردیم و رفتیم جای درست ایستادیم! بعدش فکر کنم امین اومد، مینا و لیلا و سارا و خلاصه همه اومدن! یک جوری هم همه رو معرفی میکردم که الان قطعا حداقل گنگ حجاب برتر باید حفظ باشن موضوع رو! شونزده نفر دم مترو بودیم، چهار ماشین میشدیم و من یک آقا و سه خانم رو در هر ماشین جاساز کرده به مقصد میفرستادم، به عزیزانی که جلوی کورش بودن سپرده بودم همون جلو هی داد بزنن "به وقت شام" تا بقیه که رسیدن بفهمن اینان! البته که هنوز فائلا نیومده! بالاخره رسید و با یک چرخش 45درجه ی دقیق ما رو پیدا کرد! و ما به عنوان ماشین آخر رفتیم دم کورش! دم کورش اما هیچکس نبود! جل الخالق! نگو رفتن توی سایه ها قایم شدن! بعد زنگ زدم به محتوا! نَیگس! البته به خیلی ها زنگ زدم اما فقط حضرت "فرم همون محتواست" جواب داد، خیلی شنگول رفته بود معلوم نیست کجا؟ دیگه 19 نفر که شدیم رفتیم بالا و به سه نفر باقیمونده گفتم خودشون بیان! والا!!! وارد که میشدیم دیدنی بودیم، کل مجتمع ترسیده بودن! همه از دور ما رو نگاه میکردن، همه نگاهها روی من بود و همهمه ی "اون هولدنه! اون هولدنه!!" در تمام مجتمع شنیده میشد! (نه خالی بستم آخری رو :)) ) خلاصه میخواستیم بریم بالا، بچه ها رو که سری اول فرستادم توی آسانسور نمیدونستن کدوم دکمه رو بزنن و در بسته شد، بعد من در زدم محض خنده اما در کمال ناباوری در آسانسور باز شد!!! خدایا توبه حتی! به هر ضرب و زوری بود رسیدیم روف گاردن و تمام اونجا رو به قلمرو حکومتمون اضافه کردیم!!! اونجا بود که وایسادم، چند بار دست زدم و همه توجهات رو جلب کرده سپس به معرفی ملت به هم پرداختم، این بار به صورت کاملا جدیِ هولدنانه! ارشون عذر خواستم که وبلاگ خیلیشون رو نمیخونم و اعلام کردم "حالا انگار چی هم مینویسید"! در همین حد فاصل زهرا با یک عالمه "گاز معده ی فیلِ خونگی" به نزد ما رسید! یادگار و خانمش هم پارکینگ بودن! یک ربع قبل فیلم رفتیم پایین، کمی اونجا ایستادیم تا یادگار اومد، بعد همه "به افتخار عرووووووووووووووس و دوماااااااااااااد" یه کف مرتب زدیم! بعدش هم رفتیم داخل سینما [نقطه]

"این یک تلویزیون نیست ... این فقط یک اولِد است ... ال جی اولد تی وی!"؛ "هم با هم بشورید، هم جدا جدا، لباسشویی تویین واش ال جی"؛ "مریم امیر جلالی بعد از استفاده از محصولات 5040 تبدیل به جنیفر لارنس شده است! خبر خوش آنکه هم اینک میتوانید به کیوسکهای 5040 در تمامی طبقات مجتمع کورش مراجعه کرده و به صورت رایگان به تست این محصول شگفت انگیز بپردازید و در صورت رضایت، آن را با تخفیف ویژه مشتریان مجتمع کورش خریداری کرده یا عدد 6 را به سامانه پیامکی 30005040 ارسال نمایید"؛ "مامانی دوربین رو نگاه کن، وایسید منم بیام بابایی! هااااااااااار هار هار" "همه بخندید، هارهارهار" "تولد تولد تولدت مبارک و زهرمار" "گوبس! بابایی توله سگ این چه کاریه! هارهارهار" "خفه ام کردید کثافتا آدم باشید، هارهارهار" [دیجی کالا، در سال نو حاجت هیچ استخاره نیست]!!! اینها تبلیغات تجاری قبل فیلمهای مجتمع کورشن، با همین ترتیب! و فائلا و نرگس شاهدن که من واو به واو تبلیغات رو حفظ بودم! و نه حتی حفظ بودم که همزمان اجرا هم میکردم! در مورد به وقت شام که نوشتم و میتونید بخونید! بعد از فیلم بچه ها رو فرستادیم روف گاردن، قبلش با عامر و امین هاشمی و گلبول یه سری نوشیدنی خنک خریدیم چهارتایی و دنگی (با دنگ های به شدت نامتوازن!) و ما هم به اونها پیوستیم، بعد از فیلم و قبل اینکه بریم بالا یادگار و همسرش به همراه دو دوست دیگه ما رو ترک کردن و الان ما 18 نفریم! اون بالا و قبل از اینکه حرفها بره سمت فیلم با امین یه حرفهای سیاسی زدیم، داشتم لیست جمع میکردم چه کسی کدوم پست من رو دوست داره که متاسفانه ناقص موند! میانگین نمره ی بچه ها به فیلم 7.30 بود! و باورتون نمیشه یه کسانی به فیلم دادن 9 و 9.5 که من توقع 5 ازشون داشتم و یه کسانی نمرات 6 به پایین دادن که من منتظر بودم بدن 8! اون پراکندگی نظرات جامعه در مورد فیلم توی جمع ما هم دیده میشد با این تفاوت که ما عین آدم در موردش حرف میزدیم، فحاشی نمیکردیم! خوش میگذشت، و واقعا خوش میگذشت! اینجاها بود که کاربر عریز "..." تشریفشون رو بردن! بعد از این هم موسِم عکاسی رسید، و من نمیگم براتون ازش! چون به شما ربطی نداره، به ما 17 تا ربط داره در واقع! آبروی خودمون هم نمیتونیم ببریم! بتونیم هم، نمیخوایم آبروی خودمونو ببریم!!! آهان راستی! قبل عکس انداختن همه گیر دادن "سهم ما چی میشه از هزینه ها"؟ و من گفتم دیگه هزینه ای وجود نداره، حساب کردیم و همه گیر دادن "معنی نمیده" و من گفتم "چرا معنی میده" و کمابیش بحث شد! آخرش هم مجبور شدن به روشون بیارم که با فونت بولد شده نوشته بودم "هزینه ها رو نقدا بدید ملت" و شما همینجوری بدون اینکه توجهی کنید رفتید نشستید مقصد تا ما بیایم! اینقدر گیر دادن پول بدیم که من گفتم هر کسی هرچقدر دوست داره بده! 112 تومن جمع شد! حالا بحث این بود که چیکارش کنیم؟ گفتم بریم پایین براتون کتاب بخرم همه فحش دادن، گفتم بذاریم دورهمی بعدی موافق مخالفها زیاد بودن! همه میگفتن پولها رو پس بده! بعد من از دونه دونه خرج کننده ها پرسیدم و همه راضی بودن اما این جماعت بیخیال نمیشدن! آخرش هم فریاد برآوردم "شاه راضیه شاه قلی راضی نمیشه" و قضیه رو جمع کردم! قرار شد بذاریم دورهمی بعدی خرجش کنیم اما خدای ایده های خوب، یعنی من!!! ایده ای به ذهنش، یعنی ذهن من رسید! تصمیم گرفتم پول رو به شش قسمت یعنی پنج جایزه اصلی بیست هزار تومنی و یک جایزه جنبی دوازده هزار تومنی تبدیل کنم و بعد با قرعه کشی "شش کمک هزینه خرید کتاب فقرای دورهمی" رو اهدا کنم! هیچکدوم از بچه ها بهشون برنخورد، هیچکس هم نگفت عزت نفسم لکه دار شد، هیچکس هم البته پیشنهاد نداد این پولها رو قرض بدیم! خلاصه اسمها رو نوشتیم و به ترتیب مینا، رعنا، پری، فائلا، رفیق خدماتیِ کورش و سارا خانی قرعه کشیده و به ترتیب اسامی کوالای پیر، امین هاشمی، زهرا یگانه، مینا، نرگس و گلبول سفید به عنوان برنده ها از توی قرعه در اومد! نفر پنجم که قرعه کشید خدماتیِ کورش بود، یه جوون شهرستانیِ خیلی ساده دل که عین ذوق زده ها اومد به تماشای قرعه کشی، فکر کردم اومده جمعمون کنه و گفتم الان میریم، گفت میخوام ببینم و گفتم ببین ببین اما فکر کنم از خجالت من رفت نشست اون دور! برای قرعه کشی پنجم صداش کردم و عین یه کودک خوشحال! دویید سمت ما! با نیش باز قرعه رو کشید و با یه لهجه خوشگلی گفت "نَرگَس کیه"؟ و من خیلی خوشحالم که این کار رو کردم! بعد هفده نفری رفتیم پایین و نشر چشمه رو به گند کشیدیم :)) برای گلبول کتاب "خوبی خدا" رو انتخاب کردم! امین هاشمی "بی لیاقت ترین برنده ی جمع" کتاب "موفقیت کسب و کار و از این اراجیف" خرید که خدایی این کتابه؟ به مینا "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" رو پیشنهاد دادم و اون با بقیه پولش یه کتاب جیبی خرید، یعنی پیشنهاد خودم بود، بهش گفتم با بقیه بیست تومن یه کتاب جیبی بخر و به کسی که دوست داری هدیه بده! اونم یه کتاب جیبی با خودم انتخاب کرد و چند دقیقه بعد توی یه پاکت هدیه خیلی خوشگل به شکل جلد روزنامه های قدیمی به خودم هدیه داد! ذات موضوع دلچسب بود که هیچ، نکته سنجی مینا در انتخاب ساک هدیه ی مناسب با کاراکتر من واقعا جای تحسین داشت! دستت درد نکنه بابت کتاب و هدیه! یادم نیست نرگس و کوالا و زهرا چی خریدن البته! و حال هم ندارم الان ازشون بپرسم! بعد هم بیرون نشر چشمه باز هم با ایده پردازی خدای ایده های خوب!!! کتابهای خریده شده توسط جوایز، توسط همه ی حضار دورهمی امضا شدنو متنی به یادگار درونش نوشتن! این مراسم قرعه کشی و کتابنویسی اینقدری مورد استقبال قرار گرفت که احتمالا تبدیل به بخشی ثابت از برنامه های دورهمی با ردیف بودجه ی مشخص خواهد شد!

بعد از این موسم خداحافظی بود، سارا خانی گفت میخوام برم خرید کنم، منم میخواستم باهاش برم اما خریدش اختصاصی بانوان بود، و من البته بازم میخواستم برم، چون مفت باشه، کوفت باشه!!!! فائلا هم اینجا ازمون جدا شد! کوالا هم رفت مهمونی! پایین هم نرگس و زهرا اونورکی رفتن! ما هم ماشین ماشین رفیتم سمت مترو، توی ماشین گوینده رادیو گفت "حسین صفای شاعر خیلی پیشرو و آوانگارده" و در تاییدش از روی ساعت پنج دقیقه در مورد ترانه ی کجایی صحبت کرد که ترانه ای است از "محسن چاوشی" و هیچ ربطی به حسین صفا نداره! توی مترو هم دسته دسته شدیم، مینا با اتوبوس رفت تا خونه شون و ما هم هرکدوم به خطهای مورد نیاز رفتیم، توی مترو هم یه بحث های خانوادگی!!! پیش اومد که بماند! بعدشم رفتیم خونه هامون!

جلوی مترو توحید نشسته بودم و سیگار میکشیدم که گروه تلگرامی دورهمی رو با هجده عضو پایه از 22 عضو ساختم، یکی البته تنظیماتش روی اد نشدن بود، شدیم 17 تا! و بله! ما گروه تلگرامی دورهمی داریم از این به بعد! و اعضای جدید فقط بعد از حضور موفقیت آمیز در یک دوره همی بهش اضافه میشن و لاغیر!!!

دلتون به اندازه کافی سوخت یا کمه؟ پایان!

پ.ن 1: مینا واقعا تاج سر منه! نه فقط چون من رو از 93 میخونه!!! چون واقعا خانوم بسیار خوبی بود، گرچه اینکه از 93 من رو میخونه هم بسیار نکته مهمیه!

پ.ن 2: خیلی ها بودن من رو از 94 میخوندن، اصلا دیدن خواننده قدیمی از دیدن بلاگر موردعلاقه خیلی بهتره! و من این رو عمومی هم اعلام کردم!

پ.ن 3: اینکه یک روزی رو بسازی که اینهمه آدم بهشون خوش بگذره، اینهمه آدم بخندن، نه فقط لباشون که چشماشون و دلهاشون، اینکه شادیت رو با همه تقسیم کنی، حتی با جوونک ساده ی شهرستانی خدماتی و همه بگن تو باعثش بودی و خودتم بدونی اگر تو نبودی، همچین جمعی نبود خیلی حس عجیبیه! حس رضایتش خیلی متفاوته با بخشی از دورهمی بودن! و من خوشحالم که خدا این پیگیری و سماجت رو در موضوعات مورد علاقه ام بهم داد! و خوشحالم که خوشحالتون کردم!

پ.ن 4: به زودی ... دورهمی نمایشگاه کتاب!

پ.ن 5: دورهمیِ این بار جمعی بود متشکل از مینا - حریر - خورشید - امین هاشمی - عامر - نرگس - ... - ف.ن - نیوشا یعقوبی - عارفه - کوالای پیر - رعنا - پری - زهرا یگانه - سارا خانی - فائلا - گلبول - یادگار و همسرشون - محمدحسین خانی - محمدصابر نی ساز و هولدن کالفیلد

پ.ن 6: در همین رابطه بخوانید! پست قبلی من در این مورد - ف.ن - امین هاشمی - سارا خانی - فائلا - کوالای پیر - عارفه - حریر - نیوشا یعقوبی - زهرا یگانه

برچسب: نویسنده: ایلیا امینی تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 10:38

صفحه بندی